تبليغاتX
(¯`•._.•[ تنهایی و بیکسی ]•._.•´¯)





















(¯`•._.•[ تنهایی و بیکسی ]•._.•´¯)

تنهایم به دادم برس

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .

مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .

هيچ کس اونو نمی ديد .همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن

همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .

از سکوت خوششون نميومد .

اونم می زد .

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .

چشمش بسته بود و می زد .

صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .

بدون انتها , وسيع و آروم .

يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .

يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .

تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت مو ........

لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید




دوستان راي بدين لطفا

Top Blog



ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت11:24توسط سید حمید سجادی | |

کنار خیابون ایستاده بود


تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم

خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ...


لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید




دوستان راي بدين لطفا

Top Blog


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت14:55توسط سید حمید سجادی | |

الو ... خونه خدا ؟

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونهء خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ... قول داده امشب جوابمو بده .

بگو من میشنوم .

مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو

دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض

گفت :

اصلا اگه نگی خداباهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛


بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:

خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ

شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی

حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...


خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

آدم ، محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه

مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.


کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...


کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت ، آرام و آسوده ، در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

دوستان راي بدين لطفا

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگ

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت23:9توسط سید حمید سجادی | |

روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش

گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت 50 سنت پسر

دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند

است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن

میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند گفت 35 سنت. پسر: لطفا یک بستنی ساده بیاورید.

خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام

کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت.

هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت. پسربچه روی میز کنار

ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت11:36توسط سید حمید سجادی | |

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !


تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!


تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، ***جه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛


هق هق شبونه ؛ افسردگي ،پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !


براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد


و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد


تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم


از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت18:55توسط سید حمید سجادی | |

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

ميدونين  قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟


اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي

يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.


حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش

دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.


مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه

توي فكر و ذهنت قدم مي زنه


به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين

رفته و فقط اون مونده


طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ

ميگي آخه از دروغ متنفره ...


وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي

هميشه تركت مي كنه


ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون

ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...


دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...


+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت18:43توسط سید حمید سجادی | |

از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته

بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به

چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم

کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که

بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی

چیزی کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می

امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان

عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با

خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش

گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو

جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برابر

ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است.

سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای

رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر

دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب

تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. .... یک چیزی را

می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه... دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه

نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود....تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو...

بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط

یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان

تموم شه...نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما

حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت

زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهمید چه طوری خودش

را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت

تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس

با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا

صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید....گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با

خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند.

هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با

تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی

رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر

شد ... لحظه ی اخر فرا رسید ... وقت گفتن خداحافظی ... نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد

برود... نمی خواست.......... اما...............

نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت

نگیر این نیز بگذرد.

گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش..

چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود... برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به

زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ...

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود..

خیلی تنگ.

صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم

را از دست دادم. نمیرم.

می ای دنبالم؟

این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. میای دنبالم؟

به خودش امد: اره . همین الان اومدم.

گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت0:45توسط سید حمید سجادی | |

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را

 پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر

 دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را

 به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی

 این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی

 تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه

 قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش  را پائین

 انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در

 دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر

 پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه

 جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار

 میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی  پیشخوان

گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ،

 هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و ازپیرمرد تشکر

 کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال

 میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ،

 نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و

 بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری  این صحنه را

 تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید

 و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر

 میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری

 برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند

 موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده  بود اینچنین

 عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض

 گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج

 شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار  سنگینترین

 وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید

و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،

پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود

بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ، پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .

پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت :

اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی

 بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .

پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال

کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش

 سرازیر شده بود پاک کرد . . . . . ..........

+نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت11:21توسط سید حمید سجادی | |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه

شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه

راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد

گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا

می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او

دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه

یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با

آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب

برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند

بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که

برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم

موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با

دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر

کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت

عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از

آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال

ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران

شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت

بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما

دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های

دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام

شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش

نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می

ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه

خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در

دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب

داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

+نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت23:19توسط سید حمید سجادی | |

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي

كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم

مي زد و آن را تحسين مي كرد

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟ ".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پ......سر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري،

بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي

كاش او هم يك همچو برادري داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه

گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان

دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و

تيـز بر نمي گشت.

او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني

نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش

عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت

بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح

مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در

صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي

فراموش ناشدني شدند

+نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت19:46توسط سید حمید سجادی | |

داستان عاشقانه و غم انگیز  قرار!


نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان.

می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از

وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده

داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.

بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده

به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو

گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام

می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم،

بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای

کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود

و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و

خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو

آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم

را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت21:11توسط سید حمید سجادی | |

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم
..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی
...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن
..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی
..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت
.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن
..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی
..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت19:57توسط سید حمید سجادی | |

تولد                تولد                  تولد                تولد

باسلام به تمام دوستان خوبم به اطلاع می رسانم  تاریخ 89/11/27 تولد وبلاگمه واین وبلاگ  4 ساله شد .

كار اين وبلاگ 27 بهمن 1385 شروع شد و امروز 4 ساله شد...وقتی فکر می کنم می بینم چه زود 4 سال از اون روزها که معمولا با این کارت های 10 ساعته تو وب چرخ می زدم گذشته...کم نیست هان...4 سال...

تو همه لحظات زندگیم اینجا یه فرصت بوده، یه مجال، شاید یه فضا برای گفتن از برخی ناگفته ها...

هر چی بود و نبود ما که ولش نکردیم و ادامه دادیم...خوشحالم...از این بابت که هستم و بازديد کنندگانی دارم که چشم و گاهی دلشونو می بندن به این دفتر ناقابل...

خاطراتی که باید از نزدیک لمسش کرده باشین تا متوجه عمقشون بشین...

من دراین 4سال  دوستان زیادی پیداکردم واین دوستان خوبم همیشه به من خیلی لطف دارند ومن را باپیام هاشون بسیار شرمنده می کنند .

از همه دوستان عزیزی که به این وبلاگ لطف دارن و از سر  لطف گوشه چشمی به اون می کنن سپاسگزارم...

درسته که قلبم کوچیکه اما تمام تون توی قلبم جاگرفتین ونمی توانم حتی یک لحظه فراموشه تون کنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت16:33توسط سید حمید سجادی | |

مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید:
پدر انگشتانم کی رشد می کند؟
 
مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود

دوستت دارم پدر


+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت15:38توسط سید حمید سجادی | |


بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال .

فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار

 و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود .

پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ،دلشوره دارد و

آن که دلشوره دارد دعا می کند  و آنکه دعا می کند

حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت  

و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . 

و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت 

و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است

 و آن که عاشق است ، دعا می کند 

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .

دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ،

درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد 

و کود داد و هرس کرد و پیوند زد  و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .

و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است 

و آن که امید دارد ، حتما عاشق استو آن که عاشق است ، ، دعا می کند 

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت 

و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ،

 با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ،

پس برای من هم خدایی است

و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت16:53توسط سید حمید سجادی | |

http://cache.virtualtourist.com/771397-Window_from_room_to_back_garden-London.jpg


چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.


+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت18:13توسط سید حمید سجادی | |

خاك عاشقی می داند، گریه می كند، رنج می كشد


و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هایش گریه می كند


اما نمی میرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاییز بوسه می زند


تقدیر جهان را عوض می كند، جوانه ها را بیدار، و درخت ها را خواب می كند


اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها


برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام


چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت16:6توسط سید حمید سجادی | |

   خودكشي عاشقانه .... نوشته*ی یاسوناری کواباتا
زن نامه*ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می*گذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می*شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله*اش گرفت.

دوباره نامه*ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه*ی دیگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می*توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می*شکند.»

زن به جای کفش، صندل*های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود.

یک بار دیگر نامه*ای از طرف شوهر آمد. فاصله*اش با نامه*ی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه*ی چینی غذا بخورد. می*توانم صدایش را بشنوم. این صدا قلب مرا می*شکند.»

زن با قاشق* چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله*گی*اش. بعد دورانی را به یاد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه*ی آشپزخانه کاسه*ی چینی*اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبید: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهایش را بالا برد. کاسه*ی خود را به طرف دیوار پرتاب کرد و آن را شکست. آیا این صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن میز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. این صدا چی؟ زن خود را به دیوار زد و شروع به مشت کوبیدن کرد. خود را روی پارتیشن کاغذی پرت کرد و مثل نیزه از میان آن گذشت و سقوط کرد. این صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شیون*کنان به طرف او دوید. زن به او سیلی زد. آه، به این صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه*ی دیگری از طرف شوهر آمد. از سرزمین و پست*خانه*یی دور و جدید.

«هیچ صدایی در نیاورید. درها را نه ببندید نه بازکنید همین*طور پنجره*ها را. نفس نکشید. حتا نباید اجازه دهید صدایی از ساعتی که در خانه است بیرون بیاید.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان*طور که نجوا می*کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، دیگر از هیچ*کدام آن دو، هیچ صدایی شنیده نشد. آن*ها حتا به کوچک*ترین صداها پایانی جاودانه بخشیدند. به عبارت دیگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجیب این*جاست که شوهر زن هم کنار آن*ها دراز کشید و مرد.

 




+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت11:40توسط سید حمید سجادی | |

فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛ روبه روي يک آب نماي سنگي .

پيرمرد از دختر پرسيد :

-غمگيني؟

-نه .

-مطمئني ؟

-نه .

-چرا گريه مي کني ؟

- دوستام منو دوست ندارن .

-چرا ؟


-جون قشنگ نيستم .

-قبلا اينو به تو گفتن ؟

-نه .

-ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم .

-راست مي گي ؟

-از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛ عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

ارسال شده توسط آبجی ساحل http://www.sahell.tk/

 

امتیاز به این وبلاگ

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت17:45توسط سید حمید سجادی | |


گريد به حالم كوه ودر و دشت از اين جدايي
 
مي نالد از غم اين دل دمادم فردا كجايي
 
سفربخير ، سفربخير مسافرمن
 
گريه نكن ، گريه نكن به خاط من
 
*****
 
باران مي بارد امشب ، دلم غم دارد امشب
 
آرام جان خسته ره مي سپارد امشب
 
در نگاهت مانده چشمم ، شايد ازفكرسفربرگردي امشب
 
ازتودارم يادگاري ، سردي اين بوسه را پيوسته برلب
 
قطره قطره اشك چشمم مي چكد با نم نم باران به دامن
 
بسته اي بارسفررا ، با تو اي عاشقترين بد كرده ام من
 
رنگ چشمت رنگ دريا ، سينه ي من دشت غم ها
 
يادم آيد زيرباران با تو بودم ، با تو تنها
 
زيرباران با تو بودم ، زير باران با تو تنها
 
باران مي بارد امشب ، دلم غم دارد امشب
 
آرام جان خسته ره مي سپارد امشب
 
اين كلام آخرينت برده ميل زندگي را ازسرمن
 
گفته اي شايد بيايي از سفر اما نميشه باورمن
 
رفتنت را كرده باور، التماسم را ببين دراين نگاهم
 
زيرباران گريه كردم بلكه باران شويد ازجانم گناهم
 
اين كلام آخرينت برده ميل زندگي را ازسرمن
 
گفته اي شايد بيايي ازسفراما نميشه باورمن
 
كي رود از خاطرمن آخرين بوسه شبي درزير باران
 
گفتي شايد بيايي ازسفراما نميشه باورمن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت11:15توسط سید حمید سجادی | |

و اما اون روز...

نميدونم بالاخره کی نوبت من ميشه؟!...نميدونم چند تا ديگه از نفسهام باقی مونده...نميدونم چند
روز ديگه وقت دارم...نميدونم چند بار ديگه فرصت دارم که اين وبلاگو آپديت کنم...

نميدونم تا اون روز ، مرگِ چند تا عزيزو ميبينم...نميدونم به چه علتی ميميرم...نميدونم ديره يا زود...نميدونم اون روز دلم ميخواد بازم زندگی کنم يا مرگو با دل و جون میپذيرم...نميدونم بعد از اينکه فرصتم تموم شد چی به سرم مياد...نميدونم عاقبتم چی ميشه...نميدونم زندگی بدون اين جسم چه جوريه...نميدونم تو دنيايی که آدما ديگه همو دوست ندارن چطوری ميشه زندگی کرد...نميدونم کِی به جای «اونا (مرده ها) » ميگم «ما» !...

نميدونم واسه چی دارم زندگی ميکنم و واسه چی بايد يه روز جواب کارايی که تو زندگی کردمو پس بدم...نميدونم حکمتش چيه...ولی اينو ميدونم که اون روز بالاخره مياد...روزی که من ديگه نيستم...روزی که بايد برای هميشه برم تو يکی از همون قبرای کوچيکی که هميشه از عمق زيادشون ميترسم...روزی که بايد توی همون قبر ، تنها بمونم و زير خروارها خاک ، مرگ رو تجربه کنم...روزی که سخت ترين روزه برام...روزی که ديگه برای من روز نيست...روزِ بعد از نبودنم...

نميدونم چند نفر از مرگم ناراحت ميشن...نميدونم چند نفر زود به نبودنم عادت ميکنن...نميدونم برای چند نفر مرگ و زندگيم فرقی نميکنه...

ولی ميدونم که اونا خيلی زود به نبودنم عادت ميکنن...عادت ميکنن که هر از گاهی برام يه فاتحه بخونن و بعضی وقتا هم بگن «آخی ، يادش بخير...خدا بيامرزدش»...و شايد هم عادت کنن که ديگه حتی به يادم هم نباشن...

خيلی سخته...حتی فکر کردن به اينها هم خيلی سخته...

ولی اون روز بالاخره ميرسه...آره...بالاخره ميرسه...و من چه سخت ، بايد اين روزو به تنهايی تحمل کنم...همون طور که همه همين کارو ميکنن...اينجاست که ميگن بالاتر از سياهی رنگی نيست...وقتی که مرده باشی ، ديگه حتی اگه خيلی هم سختی بکشی ، اميد به مردن نداری که حداقل از سختی نجات پيدا کنی...

خيلی وحشتناکه...

يه وحشت که برای همه هست ولی هرکسی بايد تنهايی اونو تجربه کنه...! و همه ش هم به همين زندگی بستگی داره...که چطور آدمی بوده باشيم...شايد به خاطر خوب بودنمون ، يه کم از وحشتمون کم بشه....


ما نميتونيم آرزو کنيم که نَميريم...ولی ميتونيم دعا کنيم و بخوايم و تلاش کنيم که خوب باشيم و مرگ خوبی داشته باشيم...

 

برای حمایت از ما روی بنر زیر کلیک کنید

 

امتیاز به این وبلاگ

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت13:49توسط سید حمید سجادی | |

ســـلام دوســتـان عــــــزیــــــز

 

یه هدیه داریم واسه همه دوستان و بازدید کنندگان گل وبلاگ که با نظرهای زیباشون به ما دلگریمی میدن و کاری می کنند که ما برای بهتر شدن وبلاگ تلاش کنیم

این هم تقویم زیبایی است که واسه شما طراحی کردیم تا هم از شما واسه بازدید از وبلاگ و نظرات زیباتون  قدردانی کنیم و هم همیشه به یاد ما باشید

 

پس حتما این تقویم زیبا رو دانــلــــــود کنید

 

تقویم 1389 تنهایی و بیکسی

تذکر : این عکس نمونه کوچک شده تقویم ها می باشد و لینک دانلود تقویم اصلی در ادامه مطلب می باشد

لطفا به ادامه مطلب برید و تقویم رو دانلود کنید

راستی نظر فراموش نشه

امتیاز به این وبلاگ


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت12:10توسط سید حمید سجادی | |

از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست... 

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!


نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.


سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب تو جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند. نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود... نمي خواست.......... اما...............


نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.


گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.


صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.


مي اي دنبالم؟


اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟


به خودش امد: اره . همين الان اومدم.


گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود.

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت11:58توسط سید حمید سجادی | |

 

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های

دلنشین  را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت  بردن از

خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه  خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان

کوتاهی  را تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق

به جنگل رفتند. آنان وقتی یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی

غیر تکراری برای ابراز به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر

ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود . رنگ

صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند .

 ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها

گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به  گوش زن رسید. ببر رفت

و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه،

آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو

پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط

به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن

جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه  ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان

عشق خود به مادرم و من بود. --

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت17:46توسط سید حمید سجادی | |

معلم گفت : عشق چیست؟ 

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي

کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده 

بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و...

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد

و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که

نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين

عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه  و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از

هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش

بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود  sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم

عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو

گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي

عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش

بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي

پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو

مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم

که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم

و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو

بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي

زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش

نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت

مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو

اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش.   

دوستدار تو

لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر

لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد


آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...

لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسي باش که پايان تو باشد

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت11:47توسط سید حمید سجادی | |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم

تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با

خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این

بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر

چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند

قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در  قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم

چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم

عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت

حرفاشو باور نکردم…

+نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت12:16توسط سید حمید سجادی | |

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

دوش یادت بر سرم زد ناگهان

 

جسم و روحم رفت یکجا ناگهان

 

عقل و هوشم را ببرد از این جهان

 

در خماری بودم اندر کوی تو

 

کور سویی دیدم از گیسوی تو

 

من سلامی دادمت از عمق جان


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

صبر کردم ...... نه نیامد یک کلام

 

خوابِ من ....... رویای من ........

 

گر تو نمی خواهی مرا...

 

گوش کن حرف مرا

 

خود ندانی...


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com             جان من را سوختی

 


دین و ایمان مرا با یک نگه بفروختی

 

جان من از آنِ تو جانان من

 

دین و ایمانم تویی دلدار من

 

در شکن خاموشیت را ، ای خموش


بهاربيست                   www.bahar-20.com    عشق را کن تو هویدا - چون خروش موج دریا-

 


باز هم ، صبر کردم.......

 

نه.... نیامد یک کلام

 

ناگهان احساس کردم نیستی


www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COMسرد شد جانم ، ز تنهایی دل

 


باز شد چشمم ، ندیدم من تو را

 

آری.....


من تو را در خواب دیدم

 

چون شبی که ماه را بر آب دیدم


آه کو...؟

 

آن چهره ی زیبا...

 

روی ماه کو...؟


رفتی از خوابم ولی یادت همیشه زنده است ،

 


من در امید تو هستم هر نفس

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

منبع : http://mane-b-man.blogfa.com/

+نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت18:27توسط سید حمید سجادی | |



هرگز نميرد انکه دلش زنده شد به عشق



اين قصه‌ قصه سرنوشت قصه دو عاشق که هر دو واسه دومين بار بود که عاشق ميشدن


آتيش عشق جفتشونم زياده حاضرم قسم بخورم که جفتشون واسه همديگه ميميرن اما سرنوشت

نميخواد که اين دوتا يه روز واسه هم باشن



اول پسره مريض ميشه يه مريضی که درمون نداره اول آشناييشون که هنوز خبری از عاشق

شدنشون نبود پسره اين مسله رو ميگه دختره خيلی ناراحت ميشه خيلی اما به معجزه خيلی

عتقده
به پسره هم اميد ميده که زنده ميمونه اصلا يه جورايی به دل دختره افتاده بود که اون پسره زنده

ميمونه اما .........


اونی که بايد قبول ميکرد قبول نکرد اين مسله رو خيلی وقت ميگذره ديگه اين دوتا اينقدر با هم

صميمی شده بودن اينقدر عاششق هم شده بودن که ديگه هيچی ختی مرگ هم نميتونست از هم

جداشون کنه اما پسره که خيلی اون دخترو دوست داشت و دلش نمی خواست که اذيتی بشه

دختره چند بار خواست که از دختره جدا بشه يعنی سعی ميکرد که يه کارايی بکنه که دختره

ازش دلسرد و ناراحت بشه


ولی ديگه نميدونست که اون دختره بيچاره عوض اينکه دلسرد بشه هر روز بيشتر عاشقش ميشد

بيشتر دلتنگش ميشد

خود پسره هم دلش نميومد که بره چون اون دوتا همديگه رو خيلی دوست داشتن اون پسره هر

وقت که ميرفت چند وقت بعدش برميگشت و ميگفت که مثلا علت رفتنش به خاطر کاره زياد

بوده يا صدتا چيز عين اينه

وقتی برميگشت انگار بهشت و به اون دختر داده بودن

ولی يه شب دختره حالش بد ميشه و ميره دکتر و دکتر به دختره هم ميگه که اگه مواظب نباشه

عمرش ممکن که کوتاه باشه حتی خيلی کوتتاهتر از اون پسره

اون دختر از اين خبر ناراخت نشد حتی خيلی هم خوشحال شد که قراره زودتر از عشقش بميره

اين تنها آرزوش بود تنها آرزوی دختر حالا اون دوتا مثل هم شده بودن


دختره اول ميخواست اين موضوع و به پسره بگه ولی وقتی فکرش و کرد ديد که اين کار بدترين

کار عمرش ميتونه باشه چون اگه پسره ميفهميد که عشقشم قراره بميره حالش بد ميشد و ممکن

بود که ...........

اون دختر نگفت ولی يکی از دوستاش اين خبر و به اون پسره رسوند حالا ديگه همه چی

مشخص بود ديگه چيزی واسه پنهون کردن نميمونه

اون دختر حالا ميفهميد که چرا پسر ديگه نميخواست ببيندش يا اينکه صداش و بشنوه حالا درک

ميکرد که چرا پسره اينکارارو نميکرد چرا هيچوقت آرزوی اون دختر و بر آورده نميکرد حالا

ميفهميد که پسره چقدر دوسش داشته حالا ميفهميد که چرا اون پسره ميترسيد که دختره خيلی

بهش وابسته بشه ميترسيد که وقتی خدايی نکرده مرد دختره قراره چه عذابی بکشه

حالا همون حس و دختره داشت خيلی عميق تر


اينم سرنوشت دو تا عاشق هر دو در انتظار مرگ

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت22:15توسط سید حمید سجادی | |


تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست.....

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی نیست.....

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم.....

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.....

تنهایی را دوست دارم زیرا...............

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت21:19توسط سید حمید سجادی | |




محرم یعنی حسین... یعنی فرات... یعنی عطش...

 حسین یعنی زینب...زینب یعنی حسین

آری محرم یعنی صبر و استقامت 

 چه خوب محرم و حسین با هم عجین شده اند

 و چه خوب حسین در این ماه نماهنگ شهادت و ایثار را نمایش داد

http://erfanix.files.wordpress.com/2008/01/hosain-1280-960.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت18:31توسط سید حمید سجادی | |